تبليغاتX
ارتباط از نوع اول

ارتباط از نوع اول
 

در پی پیگیری های روزنامه «خراسان شمالی» صورت گرفت؛

نشست فوق العاده مسئولان اقتصادی و مدیران بانک های دولتی و خصوصی استان برگزار شد

به دنبال انتشار خبری با عنوان «کمیته نظارت بر بانک ها و موسسه های مالی و اعتباری اقدامی انجام نداده است» که در شماره روز گذشته روزنامه درج شد، صبح دیروز مدیر کل امور اقتصادی استانداری جلسه ای فوق العاده با حضور معاون برنامه ریزی استاندار و مدیران بانک های دولتی و خصوصی و موسسه های مالی و اعتباری استان تشکیل داد. استاندار در اولین جلسه شورای اداری استان به بانک ها و موسسه های مالی هشدار داد که اگر اعتبارات استان را به سرمایه گذاران استان اختصاص ندهند و این اعتبارات از استان خارج شود، با هماهنگی مرکز اعمال قانون خواهد کرد. استاندار یک روز پس از این هشدار از تشکیل کمیته نظارت بر بانک ها خبر داد اما با گذشت ۱6 روز از این خبر، خبرنگار روزنامه به سراغ متولیان امر رفت تا اقدامات انجام شده را در اختیار افکار عمومی قرار دهد ولی تنها خبری که در این پی گیری حاصل شد این بود که دبیر کمیسیون هماهنگی بانک های استان گفت: مقرر شده است جلسه ای با حضور مسئولان بانک های خصوصی و موسسه های مالی و اعتباری استان برگزار شود تا در مورد سرمایه گذاری درون استان توجیه شوند

اگر چه تلاش های فراوان خبرنگار ما برای گفت و گو با معاون برنامه ریزی استاندار و مدیر کل دفتر امور اقتصادی استانداری به منظور کسب اطلاع از مباحث جلسه یاد شده نتیجه بخش نبود، با این وجود 2 مسئول دیگر در این زمینه پاسخ گو بودند که شاید مهم ترین بخش صحبت های آن ها را بتوان این گونه بیان کرد که جلسه مذکور خروجی خاصی نداشت.

نکته مهم دیگر هم مربوط به اظهارات مدیران بانک های خصوصی بود که اعلام کردند چون از حمایت های یارانه ای برخوردار نیستند نمی توانند در حوزه تولید کمکی کنند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط اکرم

با گذشت ۱6 روز از دستور استاندار

کمیته نظارت بر بانک ها و موسسات مالی هنوز اقدامی انجام نداده است

 کمیته نظارت بر بانک ها و موسسات مالی خراسان شمالی پس از گذشت ۱6 روز اقدامی انجام نداده و بنا دارد جلسه ای با مسئولان بانک های خصوصی و موسسه های مالی و اعتباری برگزار کند.

استاندار در اولین جلسه شورای اداری به بانک ها و موسسه های مالی هشدار داد که اگر اعتبارات استان را به سرمایه گذاران استان اختصاص ندهند و این اعتبارات از استان خارج شود، با هماهنگی مرکز اعمال قانون خواهد کرد. استاندار یک روز پس از این هشدار از تشکیل کمیته نظارت بر بانک ها خبر داد اما با گذشت ۱۶ روز از این خبر، خبرنگار روزنامه به سراغ متولیان امر رفت تا اقدامات انجام شده را در اختیار افکار عمومی قرار دهد ولی تنها خبری که در این پی گیری حاصل شد این بود که دبیر کمیسیون هماهنگی بانک های استان گفت: مقرر شده است جلسه ای با حضور مسئولان بانک های خصوصی و موسسه های مالی و اعتباری استان برگزار شود تا در مورد سرمایه گذاری درون استان توجیه شوند. محمود ابراهیمی، زمان تشکیل جلسه را اعلام نکرد و هنوز معلوم نیست که نتیجه آن جلسه چه خواهد شد.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط اکرم
سلام

نمی دونم چرا این طوری می شه که گاهی هستم و گاهی نه، اما تصمیم گرفتم به امید خدا از این پس همیشه باشم (فابل توجه آقا احسان عزیز که بهشون ارادت دارم و همین طور سودا و باران گلم،... و همه با محبت هایی که همیشه میگن:چرا نیستی)!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط اکرم

خوش آهنگ ترین ساز زندگی ام

                 صدای تپــــــش قلب تو ست ،

                                        روز باشکوه میلادت مبارک


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390 توسط اکرم
تمامش همین است..

می آییم...

کمی می مانیم...

و

می رویم!

کمی بیشتر کمی کمتر...

تمامش همین است.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 توسط اکرم
به جرم وسوسه... چه طعنه ها که نشنیدی حوا...!

پس از تو همه تا توانستند آدم شدند...!!!

چه صادقانه حوا بودی...و چه ریاکارانه آدمیم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 توسط اکرم

سومين سفر به روستاهاي زلزله زده سال 75، سومين مأموريت و سومين بار سنگين مسئوليت! اين بار قرار بود بخشدار حصار گرمخان شهرستان بجنورد ما را در سفر به «خطاب» که به گفته وي، روستايي پر حاشيه است، همراهي کند. طبق معمول 2 سفر قبلي که به «قزلقان» و «ناوه» رفتيم، باز هم به همراه عکاس، خود را براي حرکت آماده کرده بوديم و البته در دفتر روزنامه منتظر بوديم که طبق قرار قبلي، بخشدار حصار گرمخان به ما ملحق شود و با هم به «خطاب» برويم. روستاي ديگري که در زلزله سال 75 به کلي جا به جا شد.با عکاس از سفرهاي قبلي صحبت مي کرديم از «قزلقان» و فريادي به بلنداي 15 سال درد و از رنگ سياه زندگي در «ناوه»، از دردي که مردم روستاهاي زلزله زده در اين مدت کشيده اند و از مرهمي که براي زخم هاي آن ها وجود نداشته است. حدود نيم ساعتي از زمان قرار با بخشدار گذشته و او هنوز نيامده بود. با وي که تماس مي گيريم، جلسه هاي پيش آمده کاري را علت حاضر نشدن خود در دفتر روزنامه عنوان مي کند، شايد مطمئن بود که ما با وي تماس خواهيم گرفت که تغيير برنامه خود را اطلاع نداده بود!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم خرداد 1390 توسط اکرم

اين بار به «ناوه» مي رويم؛ روستاي ديگري که پس از وقوع زلزله سال 75 به کلي ويران شد. اين بار ديگر مي دانم چه خواهم ديد و مي دانم شنيدن دردها و رنج ها و مشقت هاي اهالي اين روستا، گوش هايم را انتظار مي کشد و ديدن فلاکت مردم، چشمانم را.سفر به «قزلقان» که چندي قبل گزارش آن را خوانديد، به من آموخت که اين بار خود را آماده کنم تا پس از شنيدن و ديدن سختي ها و محروميت ها، بتوانم جلوي جاري شدن اشک ها را بر گونه ها بگيرم و آهي از سر تاسف برنياورم. اين بار خود را آماده کرده ام که اگر روستا شروع به سخن کرد و خواست دردهاي 15 ساله دل خود را به واسطه کم کاري روي من خالي کند، نهراسم و اين بار عينکي سياه (آفتابي) با خود برداشته ام که به چشمان روستا هديه کنم تا نتوانم آن ها را ببينم و از نگاه پردردشان شرمسار شوم!اين بار عکاس روزنامه هم مي داند که احتمالا از طبيعتي زيبا در «ناوه» خبري نيست و او هم دوربين خود را براي گرفتن عکس از دل هاي ابري (بهاري) اهالي اين روستا تنظيم کرده است و اينک، وقت سفر است...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم خرداد 1390 توسط اکرم

شانزدهم بهمن ماه هزار و سيصد و هفتاد و پنج خورشيدي را کمتر کسي در بجنورد به خاطر ندارد، روزي که قهر طبيعت، زمين لرزه اي شوم را براي ساکنان اين شهرستان رقم زد. زمين لرزه اي که افراد زيادي را بي خانمان و کودکان بسياري را يتيم کرد و پدران و مادران را هم در سوگ فرزندانشان نشاند. خاطرات تلخ اين اتفاق در ذهن مردمان اين سرزمين براي هميشه تاريخ ثبت شد و اينک، 15 سال از آن روز سياه مي گذرد.روزنامه «خراسان شمالي» طبق رسالت خود بر آن شد، با سفر به تعدادي از اين روستاها،گزارش هايي را از اوضاع زندگي اهالي آن انتشار دهد.

بايد درباره مردمان زلزله زده اي بنويسيم که 15 سال را در درد و رنج و سختي گذرانده اند. در ابتداي راه، حتي تصور اين را هم نمي کنم که براي آغاز نگارش اين گزارش دچار ترديد شوم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم خرداد 1390 توسط اکرم

دروغهای مادرم

 "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: 

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

  قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت: 

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

  

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

 درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

 "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس.

  گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

 "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.  

    مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

 نتیجه : 

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.شاید نتوان مادرتان را با مادر این داستان همسان و مشابه دید.. اما اگر چشم بصیرت بگشایید خواهید دید که مادرش ما هم همیشه برای شما از خود مایه گذاست.

 این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

 مادر دوستت داریم. خدایا مادران ما را بخاطر همه انچه در فرهنگ این سرزمی فداکاری و از خودگذشتگی می نامیمش  غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مارا از کودکی تحت پرورش و حفاظت خود قرار داد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 توسط اکرم
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک